|
خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!
|
امروز هوای چشمانم ابریست،...
با تلنگری قلبم میشکند ،... و چشمهایم باریدن را آغاز میکنند،...
هق هق صدایم بسان رعد٬ حتی دل سنگی دیوارهای اتاق را نیز می لرزاند ،...
من در میان انبوهی از سوال محبوس شده ام ،...
کاش کسی بود تا دستهای ناتوان مرا بگیرد ،...
و مرا به سوی روشنایی هدایت کند ،...
افسوس،..همه خاموش به نظاره سقوط من نشسته اند ،...
در میان این همه دروغ ، این همه خیانت مبهوت مانده ام ،...
گویا با آمدن زمستان خون نیز در رگهایم منجمد شده است،...
نمیدانی که اینجا ظلمت چه بیداد میکند،...
و دریغ از سوسویی از نور هدایت!
چقدر دلم میخواهد آن لحظه که صدای خنده هایم اتاق را پر میکند ،...
صادقانه فریاد بزنم ، خنده هایم تمام حکایت درد است !
عقربه های ساعت کوچک شیشه ای ، جلو میروند،... و من ثابت مانده ام ،...
گویا قدم هایم جرات جلو رفتن را ندارند،...
کاش میتوانستم راهی را انتخاب کنم ،... به سوی نور،...
افسوس ،... من هنوز آنقدر جسور و قدرتمند نمیتوانم قدم بردارم .
حسی مرا به ایستادن تشویق میکند،... و این شاید ترس است،...
و شاید ،...
روزی با خود می اندیشیدم که سر انجام این تیره ابرها را از ازندگیم خواهم راند،...
دریغ،... نمیدانستم که آسمان من همیشه ابریست،...
و روزی آفتابی ، هرگز در این آسمان معنا ندارد،...
کاش کسی بود که به عمق دردهای من پی میبرد،....
کاش کسی پیدا میشد که دردهایم را از میان لبخندهای تلخ و مرده ام میفهمید،...
کاش کسی بود که برای دردهایم چشمانش تر میشد!
افسوس، همه خاموش به نظاره سقوط من نشسته اند،...
و هیچ کس دستی به سویم دراز نمیکند،...
من به بن بست رسیده ام ،...
بازگشت هم که اینجا معنی ندارد!
ایستاده ام و در مرداب زیر پاهایم، هر روز بیشتر فرو میروم ،...
نمیدانم چرا هیچ کس ، دلش به حال نیلوفر مرداب نمیسوزد،...
نمیدانم چرا هیچ کس حتی اندکی به آن نمی اندیشد،...
چقدر دلم میخواست آنقدر جسور بودم که ،...
آنروزها مانع میشدند عروسکم را به تو هدیه دهم .....................
این روزها یادگارهایم را به تو نشان میدهند!
آن هم بعد از این همه ویرانی ....
چقدر دلم میخواهد فریاد بزنم ،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
و من بازهم سالروز جدایی مان را به سوگ نشسته ام ،....
و به یاد جشنی که در عزامان به پا کرده بودند ،.... اشک میریزم،....
زمستانی دیگر از راه رسید،...
و تو همچنان تنهایی،...
انگار هیچ گاه نمی خواهی کسی را در تنهاییت شریک کنی،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
و من باز هم سعی در فراموش کردنت میکنم ،...
و جدال با خاطراتت را آغاز،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
و تو همچنان عشق را منکر میشوی،...
و همچنان در نگاهت عشق است که موج میزند،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
و من بازهم شکسته تر از قبل پیش میروم،...
و همه چیز بیشتر و بیشتر از پیش ویران میشود،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
من و تو همچنان بر عهدمان مانده ایم ،...
من و تو همچنان لجوجانه غرورمان را سپر بلامان ساخته ایم ،...
من و تو همچنان عشق را منکر میشویم ،...
من و تو همچنان قهر میکنیم ، دعوامان میشود ،کودکانه بهانه میگیریم ،....برای هیچ!
من و تو بی جهت یکدیگر را آزار میدهیم ،...
من و تو بی جهت نگاهمان را از هم میدزدیم،...
زمستانی دیگر از راه رسید،...
اینان اما دیگر، عشقمان را انکار نمیکنند.
اینانی که بذر جدایی را پاشیدند،...و آنگاه ظالمانه جداییمان را جشن گرفتند
و عزامان را به شادی وصف ناپذیری برای خویش مبدل کردند.
اینان اما از عشق سخن میگویند ... بعد از این همه ویرانی ، ....! همشان از من و تو میگویند!
زمستانی دیگر از راه رسید،...
من در دنیایی از تردید گم شده ام .
و تو در دنیایی که به انتقام جویی از من خراب کردی،...
من به گناه ناکرده میسوزم .
تو به گناهی که مرا محکوم به آن کردی!
زمستانی دیگر از راه رسید،...
اینان آسان از تنهایی تو می گویند،...
از یک عشق پاک،...
و من در پاسخ این همه نامردیشان تنها لبخند میزنم ،لبخندی که بی شک از هر گریستن تلخ تر و تلخ تر است .
زمستانی دیگر از راه رسید،...
تو هنوز مانده ایی،... شاید به انتظار معجزه ایی!
من نیز مانده ام ،... به انتظار حادثه ایی شوم ،...
اینان هم پیوندی ناشدنی را در خاطراشان جشن گرفته اند ، و عزامان را به پایکوبی وصف ناپذیری مبدل کرده اند،...
زمستانی دیگر از راه رسید ،...
زمستانی دیگر از راه میرسد٬...
و زمستان های دیگر،...
که سوغاتشان برای من یک دنیا ویرانیست ،...
و رهاوردشان برای تو یک دنیا ناباوری،...