|
خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!
|
حتی بوته یاس سرمازده حیاطمان٬ رفتنت را باور نکرد!
و حتی ماه!
من انعکاس نگاهت را چه شبها به نظاره نشستم و تو ناباورانه به ماه پشت ابر مانده ی آسمانت مینگریستی.
تو هم مثل همه قصه ها عمری داشتی
که تمام شد!
چقدر کوتاه٬ درست مثل قصه های کوتاهی که مادر هر شب مهربانانه برایم میخواند!
درست به همان کوتاهی !
مثل مادر که هر بار قسمتی از قصه را ناگفته میگذاشت تا شاید زودتر چشمهای کودکیم به خواب روند ٬
نیمی از قصه را دزدیدی!
و چشمهای من زودتر به بهت فرو رفت!
قصه های مادر شروعش پر از شادی بود و پایانش مملو از عشق و وصل٬...
اما قصه تو ٬.... رفتنت هم بسان آمدنت٬......
چقدر تلخ قصه بودن تو به پایان رسید!
رفتی و من با برگهای خزان رسیده زرد میشوم ٬....
از اینجا خواهم رفت
میخواهم تمام خاطراتت را در میان دیوارها و پنجره ها جا بگذارم ....
میخواهم چمدانم را وقتی بر میدارم خالی از یاد تو باشد٬.....
((سلام ![]()
روزی که اولین پست رو مینوشتم .... فکر میکردم مثل دفترچه خاطراتم که خاک میخوره اینجا هم نوشته ها خریداری نداشته باشه و ....
اما الان بعد چند پست فکر میکنم که بدون مخاطب نوشتن بی انصافی باشه با این همه لطف دوستان.
این بود که با اینکه شاید دیر شده باشه اما گفتم عرض ادبی کرده باشم ....![]()
اول از محبتهای همه تشکر میکنم ٬ حتی اونایی که میخونن و چیزی یادگار نمیزارن از خودشون![]()
از دوست مهربونم٬ شیرین عزیز که با وبلاگ ایشون با وبلاگ نویسی آشنا شدم ...![]()
از آقای مافی که بسیار سایت ارزشمندی دارن و من خیلی چیزا رو از اونجا یاد گرفتم و البته با اجازشون یکی از قالبهای ساخت ایشون رو با یه سری تغییرات برای بلاگم استفاده کردم ... میتونید از مطالب ایشون از لینک به نام "آموزش" استفاده کنید![]()
از آقای مهدی که اولین نفری بودن که اینجا کامنت گذاشتن و از اولین دوستان وبلاگی من هستن و همیشه لطف دارن نسبت به بنده ...![]()
از غزل عزیز که همیشه محبت داره به من ...![]()
از دوست خوبم یاسمین ...![]()
از آقای سهند که قالب وبلاگ رو با نظر ایشون تغییر دادم ...![]()
از کفایت عزیز که همش واسم یه علامت سوال به یادگار میزاره![]()
از آقای مهرداد٬ بهاره عزیز٬ محمد محتشمی٬ مریم خانوم گل٬ آقای امین به همراه دوستانشون٬ نگار مهربون ٬ آزاده عزیز ..... و همه اونایی که شاید من اسمشونو یادم رفته
.
در ضمن در رابطه با پست آخر که بخش نظر نداشت و دوستان مکرر سوال کرده بودند ..... نمیدونم چرا اما احساس میکردم که نتونستم خوب احساساتم رو بیان کنم این بود که ..... در هر صورت عذر .....
در آخر هم برای اینکه از به روز شدن همدیگه باخبر شیم آیدی یاهو رو میزارم ....... لطفا اد کنید .... یا آیدیتون رو بزارید ......... واسه همتون آرزوی بهترین روزها رو دارم ....... خوشحال میشم بازم ببینمتون ............ به امید دیدار .......
ستایش
با پائیز می آمدی،...
و آمدنت تمام روزهای زرد این فصل دلگیر را به جشنی با شکوه مبدل میکرد،...
اولین برگ خزان رسیده ی درخت تنها و فرسوده کوچه مان که به زمین می افتاد،...
برایم پیام شادی بود،...!
و اولین عابری که آنرا با قدمهایش خرد میکرد،قاصد خوشبختی ،...!
روی شیشه های مه گرفته پنجره ی متروک اتاق با انگشتانی لرزان حضورت را خوشامد
می گفتم ،...
وتو از فاصله های دور میخواندی،...
و در بهت و ناباوری من حتی نگفته هایم را میشنیدی.
اما این روزها حتی نزدیک ترین و ساده ترین نوشته هایم را ، ناخوانده فراموش میکنی.
و از حرف هایم چه ساده گذر میکنی،...
هر سال با خزان می آمدی،...
امسال زمستان زودرس نگذاشت پائیز را جشن بگیرم ،... "شاید".
آشفتگی ذهنم ، واژه ها را برایم بی معنی کرده ،...
من به سوگ اتفاقی نشسته ام که هنوز حادث نگشته،...
و نمیدانی که چقدر ناصبورم،...
پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام ،...
میخواهم وزش نسیم را احساس کنم ،...
سوز زمستان سیلی سختی بر گونه ام مینوازد.
به تکه یخی مبدل میشوم ،که بی تابش آفتاب نیز ذره ذره آب میشوم ،...
آسمان ابری حیاطمان نمیبارد.
گویی همانند من نمیتواند از این بغض رهایی یابد،...
حتی غزل های حافظ نیز مرهم نمیشود و حتی نگاردن هم ،...
تمام زیبایی ها در مقابل چشمهایم رنگ میبازند،....
و من مبهوت به بی رنگی شان می نگرم،...
هیچ دلیلی برای دلتنگی ام "حتی" نمی یابم ،...
بی هیچ منطقی به سوگ نشسته ام ،...
من از پشت این پنجره ی سرد و مه گرفته نظاره گر جشنی هستم که به پا کرده ایی.
چه بی تفاوت ،!!!
حتی مردن درختان مانع ات نشد،...
حتی زوال یک فصل،...
چقدر بی تفاوت به نظاره قدم های من می نشینی،...
همانند کودکی برای هیچ ، بهانه میگیرم !
و بی هیچ منطقی به زاری نشسته ام.
و چشمانم پی در پی می بارند، و حتی اشکها نیز آرامبخش این لحظه های تب دار نیستند،...
نوشته ام حتی با من نیز آشنا نیست.
غمی که از عبورت بر جای گذاشتی ، حتی ذوق نوشتن را نیز از من ربود.
کلماتی که می نگارم با من غریبی میکند،...
گویی با هم نا آشناییم .
دلم بیشتر از تمام روزهای زرد و بیشتر از تمام آدینه های پیش گرفته،...
کاش در پس حادثه ایی،...
رفتنت چونان بغضی بزرگ شده ،....
حتی فرصتی نماند برای،...
حتی مجالی برای،...
دلم گرفته ، هم از روزگار ،... هم از تقدیر،... هم از خودم،...
حتی از تو،...
و حتی از این نوشته ام که سامان نمیگیرد.
از دست هایم که مرا یاری نمیکنند.
و بعد از عبورت این اولین نوشته ام نیست!
اینجا کنار من پر است از صفحات پاره شده که ساعتی پیش سیاشان کردم،...
هر چه مینویسم حتی به دل خودم هم نمیشیند...
افکارم را نمیتوانم سامان دهم .
غمی که از عبورت در قلبم رخنه کرده آرامش خیال را از من ربوده،...
بی سامان رها میکنم نگاردن را،....
خورشید از پس ابرهای تیره دروغین لبخند میزند،...و این هیچ احساسی را در من نمی انگیزد. حتی نفرت،...
تنها سهم من از زندگی هجی کردن نام تو بود در پاک ترین رویاهایم
.تنها سهم من از زندگی هجی کردن نامت بود
...انگشتان سرد و کرخ شده ام از حرارت گونه هایم ملتهب میشود
...