تبليغاتX
از میان خاطراتم تنها تو مانده ایی.
خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!

من از نهایت غربت می آیم .
با کوله باری پر از اندوه
مملو از تنهایی و بی کسی
من از سرزمینی می آیم که تمام ثانیه هایش خزان است . برگ ریزانی بی پایان.
و عابرانش ظالمانه بر قلب زرد و بی رنگم پایکوبی میکنند .

من از نهایت غربت می آیم .
از بی کران درد
از انتهای بودن...
اینجا سرزمین نامردان است .
سرزمین ظالمان .
چه ظالمانه سایه کثیفشان را بر سرتاسر زندگیم می گسترانند.

اینجا آسمانش پر است از ظلمت ، پر است از نفاق ، لبریز از دورویی.
اینجا دریا مظهر ناجوانمردی ست .
اقیانوس مظهر فساد و تباهی .

من از نهایت غربت می آیم .
اینجا رایحه ی گلها را به یغما برده اند ...
لطافت گلها جای خود را به خارهای سوزان داده اند.
اینجا خورشید و تلولو نورانیش مظهر زندگانی نیست!
نماد سوزاندن و به آتش کشیدن است .
اینجا ماه مظهر تکبر است.
و ستارگان نماد تیرهای به هدف رسیده.

من از نهایت غربت می آیم .
اینجا رسم بر آن است که غنچه ها نشکفته، به زوال خویش برسند.
برای استقبال کوله باری از درد و رنج و اندوه پیشکش می آورند.
و به رسم مهمان نوازی مرگ را برایت به ارمغان.
اینجا سرزمین نابودی ست.
تمام پهنایش با گرد مرگ پوشانده شده .
بادهایش ابدیت را با خود سوغات می آورند.
و نسیمش پیک مرگ است.
اینجا پر است از غریبه های آشنا.
مملو از دل های به آتش کشیده شده.
پر از عشق های نافرجام 
و خالی از مهر .
اینجا تمام هستیت را نامردانه به یغما می برند.

من ازنهایت غربت می آیم.
اینجا سرزمین مدفون شدن آرزوهای من است.
مدفن قلبم ،...
سرزمین شکستن قلبم ، احساسم ، خرد شدن غرورم.

من از نهایت غربت می آیم .
و من ظالمانه محکوم به ماندنم .
به کدام جرم؟
من مرتکب کدامین گناه شده ام ؟
مجازات کدامین اشتباه اینست؟
من بی هیچ منطقی ، چه دردناک به حبس در آمده ام 
و به زنجیرهای اسارت گره خورده ام .

من از نهایت غربت می آیم .
سرزمین آرزوهای به آتش کشیده شده ام .
گورستان خاطراتم 
کدامین نامهربان مرا به جاده اش پیوند زد؟

من از نهایت غربت می آیم .
هیچ راه فراری نیست.
تمام راه ها بسته اند.
و تمام کوچه ها بن بست.
و من درآخرین کوچه از آخرین خیابان غربت به حبس در آمده ام .

من از نهایت غربت می آیم .
سرزمین آرزوهای مدفون شده ام .
سرزمین آرزوهای به آتش کشیده شده ام .
سرزمین درد
مدفن احساسم
گورستان خاطراتم

من از نهایت غربت می آیم .
،...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 23:7  توسط s.t  | 

 غروب ، باز هم غروب ولی خورشید ناپیداست .
اکنون زمان ، زمان غروب است ولی خورشید نیست که رهسپار سفر شود . و دلخستگان بی یاور در فراقش اشک ریزند .
اکنون تنهای تنها نشسته ام .
در درونم غوغایی است.
کمی خسته ام ،
شانه هایم زیر بار حادثه احساس درد میکند.
چه راحت است و آسان، برای دیگران
فراموش کردن،
از یاد بردن،
و بی رحمانه رفتن.
و چه سخت است و دشوار ، برای من حتی لحظه ایی از اندیشه او جدا بودن.
کنون در این لحظات تب دار، غمگین نشسته ام .
معصومانه ، غم را در آغوش کشیده ام .
چه بی رحمانه ، چنین لحظاتی را برای من به ارمغان آوردی!
و چه بی پروا از عشق سخن می گویی!
مگر تو هر شب عابر کوچه ی ما نیستی !
.....،
دل ساده ی من چه زود باور است و چه خوش بین
و دل تو از جنس چیست؟
گاهی فکر میکنم ،
با همه باید نامهر بان بود!
حتی با تو !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:55  توسط s.t  | 

امشب میخواهم عاشقانه ترین غزل را بسرایم .
عاشقانه ترین قطعه را بنوازم .
عاشقانه ترین نگاه را داشته باشم ...
افسوس،...
نه شاعرم ، نه نوازنده ....
کاش وسعت نگاهم میتوانست ....
حتی چشمهایم قادر به عاشقانه دیدن نیست ...
امشب میخواستم از امید بنویسم . از روزنه هایی که به سوی زندگی راهیمان کنند.
افسوس،...
این نوشته هم سامان نگرفت .
قلم هیچگاه به اراده من حرکت نکرد......... حرف دل را نگارد.
امشب میخواستم عاشقانه بنویسم ...
افسوس،...تنها حسرت میماند ...
تنها یک خاطره، یک نگاه ......... یک دنیا حرف ناگفته ...
امشب میخواستم فارغ از همه ، حتی خاطراتم ....... تنها از تو بنویسم ...
افسوس،...
دلم میخواست امشب نوشته هایم رنگ و بویی دیگر میگرفت.
افسوس،...
کاش من امشب از ناگفته هایت آگاه بودم ...
کاش من امشب میتوانستم عاشقانه بنویسم .....
کاش من امشب تنها برای تو مینوشتم ...
کاش دنیا با همه وسعتش جایی برای من هم داشت...
چونان پرنده ایی بی آشیان به دنبال مامنی ...
تا دمی بیاسایم ...
افسوس به هر جا مینگرم دامی است و صیادی و من آخر ،......... من آخر قربانی خواهم بود.
کاش مجالی برای پرواز بود . آنگاه میدیدی چگونه با بالهای شکسته ام به پرواز در می آمدم .
من امشب در این خرابه جان خواهم سپرد.
کاش کسی شمعی در گورستان خاطراتم می افروخت .
افسوس، حتی تو نیز آگاه نیستی...
من امشب خواهم مرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:30  توسط s.t  | 

تمام هجم کثیف دنیا بر سرم خراب میشود!
نمی دانم چرا زیر این هجم سنگین نمردم
!
گویی از خواب بیدار می شوم
.
نه، واقعیت نیست
! کابوس است!
با انگشتانم میشمارم.
انگشت کم می آورم
! دستی نیست که به یاری بگیرم!
از نو می شمرم،... امسال که هوا سرد شود، ... زمستان که بیاید، ... من هم 19 ساله میشوم.
بزرگ شده ام؟
نه، هنوز برای مردن زود است،
...!
اما من مردم
!
این که در مقابل چشمانم، آرام قدم بر میدارد، کیست؟
من نیستم
!!!... من مرده ام ...!
با انگشتانم میشمرم .
چند وقت است خوابیده ام،
...!
نمی توانم بشمارم
.
انگشت کم نمی آورم
...!
در ناباوری گم میشوم
.
این که بی تفاوت قدم برمیدارد، کیست؟
... من نیستم، من مرده ام!
در افکارم به جستجوی روزنه ایی،... من هیچ روزنه ایی نمی بینم.
من هیچ چیز نمیدانم،...
مسخ شده ام
...!
نه، مرده ام
...!
اندیشه ایی چون صاعقه از مقابل چشمانم ، برق آسا، می گذرد
...!
شاید ، نفرین توست
!
چه شد، که من به اینجا رسیدم
!....
نفرینت را از من بردار،
.....!
من دور از تو شاد نیستم،
....
آنروز که شنیدم شانه هایت زیر بار تحقیر شکست، مردم
!
گریستم،
...
گریستم، حتی آن وقت که می خندیدم
.
نفرینت را از من بردار
...!
غیر از نفرین تو، چه چیزی می تواند مرا به اوج نابودی، به نقطه خواری ،
.... بکشاند.
این سهم من از زندگی نیست!
هیچ کس باور نخواهد کرد
!...
این منم ؟
!!! پس غرورم کجاست!!!
چه کسی آن را زیر پا له کرد!!!
این خودرو گیاه ، به ساقه هایم ریشه زد
!.......... خائن بود،... بیانش چه دردناک است.
نفرینت را از من بردار،...
من بی وزن ، در این هجم بد بود غوطه ورم،
.... هنوز هم نمی دانم ، کجا هستم...!
در انتهای ناباوری با درد دست و پنجه نرم میکنم.
مرده ام؟،
..... این کیست که بی تفاوت قدم بر میدارد،...
کجا هستم؟،...
هیچ کس نیست،
...! همه تنهایم گذاشتند!
نفرینت را از من بردار،...
آنروز که رفتم،
... ساعتها قبلش در خود مرده بودم.
تو ندانستی،...!
چقدر خسته ام
.
سهم من از زندگی این بود؟
...!
هیچ کس باور نخواهد کرد،
...!
من در ناباوری می میرم،
...!
با انگشتانم میشمرم،
... امسال که برف ببارد ، من 19 ساله می شوم...
هنوز برای مردن زود، .....
آه ،
برای مردن زود بود
!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:16  توسط s.t  | 

 

نشسته ام در کنج خلوت خویش و معصومانه به تنهایی خویش می نگرم .
من نظاره گر دردهای بی درمان خویشم و حتی چشماهایم از بهت و ناباوری برایشان تر نمی شود ،...
تنها اندوه می ماند و به اندازه آسمانی ناباوری.
آسمان را یکدست سیاهی پوشانده.

تنها یک نقطه نورانیست که هر شب وفادارانه به ابعاد تنهایی من می تابد. و من میدانم که هیچ سهمی از آن برای من نیست .
من از پشت این پنچره تاریک و غبار گرفته ، چه غریبانه غربت خویش را به نظاره نشسته ام .

حتی قلم نیز توان شور گرفتن ، حتی در شعله سوختن را نیز از دست می دهد و بی حرکت میماند.
و شاید دستهای ناتوان من در اوج ضعف، در پیکاری سخت آن را وادار به حرکت می کند .
در بستر تنهایی که به خواب می روم.
باز هم رویای تو شروع می شود .
و این تنها امید زیستن در من است .

چه رویای زیبایی ، کاش هیچگاه تمام نشود.
کاش هیچگاه هوشیار نمی شدم .
من نمیخواهم بدانم همه چیز رویاست.

یادت حتی در رویا تسکینی می شود بر تمام رنجها ،...

چشمهایم این روشنایی کاذب را که احساس میکند.
رویایم که تمام میشود .
جنون به سراغم می آید ، .... چقدر تلخ...

چقدر این روزها دلم گرفته.
و این چیز تازه ایی نیست.

یک زخم کهنه و یک دل به آتش کشیده شده .
و آتشی که زیر خاکستر مانده
حتی بیشتر از شعله های سر به فلک کشیده آتش ، وجودم را می سوزاند .

از میان تمام خاطراتم تنها تو مانده ایی.
خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!

من مرده ام ...
و چه تلخ جدال برای زیستن میکنم .
آن هنگام که افق در بیکران سپهر به سرخی میگراید ، تکرار خواهم کرد که میدانم زنده نیستم .

دستهایم سرسختانه خود را به آسمان پیوند می زند ....
که تو ،....
آری تو خواهی آمد ،روزی ....

لجوجانه روح به آتش کشیده شده ام را به خاطرات مبهمی می دوزم .
خاطراتی که همه در رویا زائیده می شوند و آنگاه در هوشیاری میمیرند . جان می سپارند .... به نابودی میگرایند .
و من هنوز کودکانه ترا میخوانم .
تو خواهی آمد ، روزی،....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 2:27  توسط s.t  | 

 

در آن همه تاریکی، در آن همه خفقان ، در قلب ، دنیایی پر ز امید برای خویش ساخته بودیم . در آن دنیای بی آلایش چه لذت ها که نبردیم . کودکی هر چه بود ، دنیای بزرگی داشت . بزرگ و پاک . چه روزها که در خیال به پرواز در نیامدیم . و تا بیکران مهربانی به راهمان ادامه ندادیم !
هنوز تا کوچ پرندگان روزها باقی مانده بود . راندنمان !
شاید هنوز بالهای کودکیمان برای پرواز کردن آماده نبودند ! چه بی رحمانه از آشیان بیرونمان کردند!
چونان میوه ایی نارس ، چه ظالمانه از شاخه جدامان کردند و بر زمین انداختند ، رهامان کردند ! شاید ناخواسته بود
!!!
هنوز هم ، هر وقت به یاد آن آشیان قطعه ایی مینوازم ، نمیتوانم درک کنم که چه شد ؟ چرا ؟ ..................چگونه آن که می بایست سمبل محبت باشد ،....... مرا راند ؟!!!
چه کسی پاسخ سوالم را میداند ؟
سالهاست که نتوانسته ام جواب سوالم را بیابم
...........چه کسی میداند ؟......
کدامین سینه لبریز از درد با این غم آشناست؟
به کدامین گناه ناکرده مجازات شدم ؟
........!!!
از آن همه نور ، از اوج صداقت ، در انتهای ظلمت و جهل ، به سوی تاریکی مطلق روانمان کردند
.
تا کوچ پرندگان روزها باقی مانده بود.
پرواز را آموخته بودیم ؟..........پر پروازی بود ؟
از دسته پرندگان دور افتاده بودم
. به کدام سو میرفتم ، نمیدانم !

گویا وزش نسیم به سویی میکشاندم ! چه کسی بود فریاد میزد : ادامه بده؟...............!
چه کسی مرا راند ؟..................... چه نقشه از پیش تعیین شده ایی!
کدامین دست نامهربان مرا از آشیان جدا کرد ؟ .........دستی آشنا!

توان پریدن نداشتم !......پرواز ممکن بود ؟
این قلب ......... خالی از احساس، صدای نیاز قلبم را نشنیده گرفت . و آن وقت شاید تو در گوشه ایی میگریستی !
و من در انتهای بی رحمی روزگار ، در آتشی که برایم مهیا گشته بود، میسوختم ، میمردم ، نابود میشدم .
تو کی خبر از حال من داشتی ؟
پرنده ایی چابک درسپهر آبی پرواز میکند
! ...
تو این را دیده بودی؟
پر پرواز داشت ؟
..........این را از خود پرسیده بودی؟
زمان برزخ ، چونان رویایی تلخ ، کابوسی دردناک سپری شد . تا خود را یافتم ..........

همه چیز در ظلمت فرو میرود . خورشید انوار نورانیش را نیز از من دریغ میکند . تمام آسمان در سیاهی فرو میرود . و تنها نقاط نوارانی کوچکی در آن خودنمایی میکنند ،... به کورسوهای نا امیدی شبیه اند !(( به هیچ یک از این نقاط نورانی دل خوش مکن . که شاید شهابی زودگذر باشند)) ....این را تا آن زمان نشنیده بودم . خود تجربه کردم .........

امواج سیاه دریا ، با آن صدای وهم انگیز وحشیانه به ساحل میکوبند . چونان مار زخم خورده ایی............
حتی دریا ، این وسعت بی انتها نیز به تنگ آمده است . از این همه ظلمات ، تاریکی .........
اینجا کویر نیست .....!!! دریا دارد ، درخت دارد ، زندگانی جریان دارد . لیک آسمانش از آسمان کویر نیز نامهربان تر است !!!
به این نقاط نوارانی که نامهربانانه سوسو میزنند ، امید مبند . چونان دامهایی گسترده شده اند . که این روزگار وحشی هر آنچه بخشد بیش از آن را باز میستاند .

این موج ، وحشی تر از دیگر امواج و در ظلمانی ترین شب زندگی ام وحشیانه به سویم می آید ، وحشت مانده و نیست پایی برای گریز . که اینان بالهای پرنده را در اوج ناباوری اش ، شکستند.
چنگال وحشی اش در تمام ابعاد زندگیم چنگ می اندازد ...... چیزی برای به یغما بردن نیست! وحشیانه تر از قبل به قلبم میکوبد................. چیزی برای به غارت بردن نیست !

این قاتلان احساس همه را برده اند ..........! صدایش رعشه بر اندام می اندازد . بار دیگر بالهایم در زیر برخورد ظالمانه اش میشکند ، له میشود . گویا میخواهد بداند که چیست امید زنده ماندنم ......... تا آنرا نیز ظالمانه بستاند !
تمام قدرتم را ، با آخرین نفس باقی مانده در سینه به کمک میگیرم .
من باید با همین بالهای شکسته زنده بمانم
. کسی مرا میخواند ... کسی تنها تر از من ،........ !!! دریا آرام گرفته است . چشمانم را میگشایم . در زلال دریا برق عشق ، جانی دوباره به من میبخشد . ظلمات به نابودی سپرده میشود . گویا کسی دیگر بود که تا لحظاتی قبل در اسارت امواج خشمناک تاریکی و ظلمت میمرد .....!!!
من جان گرفته ام ......چشمانی مرا به سوی خود میخواند . چشمانی زلال تر از چشمه معرفت در انتظار من ........... !!!
آه ، من هم در این بی رحم روزگار ، کسی را دارم !!!........ تنها نیستم !!! ..... این را با تمام شادی های دنیا فریاد میزنم .............
آخرین ضربان قلبم را میشنوم ........ که بود که سنگی به سویم رها کرد ؟......... بالهای شکسته ام ، خورد میشوند .....!!!
به ابدیت پیوند میخورم.....!!! دنیا بیش از آنچه بخشیده ، باز میستاند .
و او تنها میماند ..............!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 3:8  توسط s.t  | 

وقتی خسته شدم از صفحه های سفید دفترم که همیشه بی مخاطب میمونه و تو صندوقچه کوچیکم خاک میخوره.

اومدم اینجا ، پیش این همه دوست ، .......شاید همزبون .

اینم شروعی جدیده.

راستی عیدتون مبارک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 3:58  توسط s.t  | 

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی از پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
و رنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که درین مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته ی زار و نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:28  توسط s.t  | 

 

مژگان موزيك ="http://i34.tinypic.com/244pj6p.jpg" width="88" height="40"