خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!
چه ساده مي پنداشتم كه ميان يك مشت خاطره ي خاك خورده ام تو مانده ايي! افسوس در اندوهناك ترين لحظات زندگيم يادت را نيز از من دريغ كردي!
انگار هر چه بزرگتر مي شوم بيشتر ميفهمم كه نمي دانم!
در اين سياهي شب، باز هم تنها نشسته ام...
همه چيز رنگ ميبازد ، انگار بود و نبودت هيچ فرقي ندارد . هردو زجر آور است.
دلم مي خواهد پريشان بنويسم. از اين همه تظاهر دروغين به آرامش خسته شده ام.
دلم مي خواهد فرياد بزنم. افسوس محكوم به در سكوت مردنم.
برگه هاي دفتر خاطراتم را ورق مي زنم ، از نوشته هايم متنفرم . چقدر ساده در لابه لاي كلماتش تو را طلب كرده ام . تويي كه امروز مثل ديروز و تمام روزهاي پيش در هر لحظه ات به من خيانت مي كني.
و اين دل من چقدر در طلبت حماقت ميكند...
دوست دارم فرياد برآرم.
امشب يه توفيق اجباري شد واسه يه پست جديد
ماه مبارك به همه ي دوستاي گلم مبارك و بسيار التماس دعا
-------------------------------------------------------------![]()
بازم التماس دعا ، يادتون نره ها