|
خاطره ایی مبهم از آخرین روزهای زنده بودن!
|
از پشت پنجره بسته تو را می خوانم
و
نسیم در لابه لای پرده ، آن سوی پنجره تو را می کاود......

ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت وگو آيين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت براو بگماشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
نمیدانی لحظه ایی که از خود میرانمش چگونه شکنجه میشوم
آه چقدر دلتنگم ...
دیوارهای فاصله بسیار
به کدامین جرم ناکرده مجازات میشود.....؟؟؟
کاش میمردم
شانه هایم زیر بار غم جدایی شکسته است .
و کمرم خمیده .
چقدر دلم میخواست ........
آه نمیدانی که چقدر دلتنگم ........
"سلام به همه دوستای گل خودم ... منو بابت این همه تاخیر ببخشید ...
مرسی از نظرات تک تکتون ... از اینکه نمیتونم جواب محبتهاتون رو بدم معذرت میخوام ...
خوشحال میشم فراموشم نکنید ... هر چند که ..........
روزهای خوبی رو واستون آرزو میکنم ...
به امید دیدار"